سدی که شکست ...

حالم زیاد خوب نیست .. ولی دقیقا نمیدونم از چی

 

احساس میکنم بخاطر اینه که خیلی بهم فشار اومده انگار بریدم یوهو ... انگار وقتی همسر متوجه شد که تمام این مدت داشتم سعی میکردم که چی رو بگم، یه سدی برام شکست ... انگار یه حجم عظیمی از آب، پشت سد خودداری م جمع شده بود ... و این سد با همه ی سد بودنش، انگاری فقط یه تلنگر میخواست تا بشکنه! و اون همه آب راه خودشونو وا کنن و همه چی رو، همه ی افکارم رو همه ی ذهنم رو به هم بریزن و همه چی رو داغون کنن ... خاصیت آبه مگه نه؟ وقتی سیل میشه، دیگه نگاه به هیچی نمیکنه، قدرت ویرانگرانه ی وحشیانه ش رو به کار میگیره تا همه چی رو درب و داغون کنه!

 

و متعاقبش، یکی از مشکلایی که پیش اومده اینه؛ نمیدونم که توی چه حالی ام! نمیدونم چیا بودن که حجم اون آب رو بردن بالا، نمیدونم کودوم حرفا، نمیدونم کودوم برخوردا، نمیدونم کودوم رفتارها! گرچه میدونم که باید بفهممش، و باید یه بار بگمش تا سیل فروکش کنه و بره توی زمین، که خاصیت ویرانگریش جاشو بده به خاصیت زندگی بخشش!

 

انقد گیجم هنوز، که حتا این رو که همسر بهم میگه بهت بد کردم رو دقیقا نمیفهم یعنی چی! واقعا نمیفهمم ها ... فقط میفهمم که حالم بده! نمیفهمم که جرا همسر میگه بد کردم! چه کاری رو میگه بد کردم؟ چرا بنظرش نابخشودنی میاد؟ یعنی انقد بزرگه؟ چقد بزرگ بود که روی من چنین اثر بدی گذاشت؟ چه کاری بود که یک روز تمام مدام آماده بودم و هستم که گریه کنم! انگار یکی یه تیشه برداشته و هی میکوبدش به قلبم و به دلم ...

 

انقدر که نمیفهمم که چی به چیه، که از دیشب مدام تمام سعی خودم رو دارم میکنم که به همسر نگم که حالم بده، که اینطور بنظرش نیاد که دارم کولی بازی در میارم، یا اینکه به نظرش بیاد که از آب گل آلود دارم ماهی میگیرم و همه چیز رو دارم بیخودی بزرگ میکنم ...

 

ولی حالم خوب نیست ... یه جور عجیب غریبی ام ... احساس میکنم که فقط گذر زمان میتونه حالم رو بهتر کنه ...

 

به خودم میگم، همیشه دوره هایی هست که حال آدما بده، و بعدش خوب میشن ... میدونم که بعدا خوب میشم! ولی الان گیر کردم ...

 

حالم خوب نیست ... نه اینکه نخندم ها، خندیدن توی ذات منه.. نه اینکه کارهای عادی ام رو انجام ندم ها ... ولی حال روحی ام خوب نیست ... چشمهام خسته ن ... روحم خسته س ... ذهنم خسته س ... انگار نمیکشم، اعصابم نمیکشه... حساس تر شدم، زود گریه م میاد ... آستانه تحملی که گفته بودم که بالاس؟؟ الان فیوز پرونده و بی آستانه هستم!

 

/ 0 نظر / 3 بازدید