نوشته یی بعد از یک قرن و اندی!

چند وقته که آپ نکردم؟؟ یه قرنه انگار!! از منی که یه زمانی هر شب مینوشتم و چندین دفتر صدبرگ رو پر از نوشته هام و خاطراتم کرده بودم بعیده!! یه زمانی حتا بازی های پرسپولیس رو با شرح بازی توی یه دفتر قرمز مینوشتم!!

 

انگاری شبیه آدم بزرگای شازده کوچولو شدم ... ؟؟ دلمشغولی هام یکی دو تا نیست که آخه ... کتاب و اینترنت و فونبال و جمع دوستا و مهمتر از همه همسر نیشخند

 

داشتم مطالب قبلی وبلاگمو میخوندم هوس به دلم افتاد برای نوشتن ...

 

شبیه آدم هایی شدم که کارای زیادی میتونن بکنن اما همه ش به بی خیالی و کارای متفرقه میگذردونن ... نه دیگه مطلب مینویسم، نه داستان، نه شعر میگم، نه تار میزنم، نه درس میخونم ... و بیشتر از همه دلم برای تارم تنگ شده که یه روزایی با ذوق زیاد میزدمش و دنبالش میکردم و استادم خیلی ازم راضی بود ...الان داره خاک میخوره و حتا آهنگهای ساده شم فراموشم شده و دستهام هم اون عادتشون به سیم رو از دست دادن ...

 

نمیگم که نشستم و واسه اینا غصه میخورم ... خوبی ام اینه که زیاد غصه نمیخورم بخاطر شرایطم، نمیدونم برای چی شاید چون انتخابای خودم بودن؟ شاید هم ذاتم اینطوره، وی دلم میخواد که شرایطم ثبات پیدا کنه و برم سراغ یکیشون، مثلا تار، و بعدن ترش درس ...

 

اومدم اینجا که ادامه خاطراتم رو بنویسم ولی قاراشمیش شد باز نیشخند طبق معمول هرچی به ذهنم اومد رو نوشتم ایشالا ادفه بعد جبران میکنم مژه

 

من نوشت: امروز وبلاگ یه دوست رو خوندم و از تنهاییش غصه خوردم، از اینکه همدمی که باید توی غصه هاش کنارش بوده ولی نبوده ناراحت شدم ...

 

/ 1 نظر / 7 بازدید
هستی

چه عجب ... از این ورا بابا [لبخند] راه گم کردین خانوم؟ به خونه خودتون سر زدین [نیشخند] دلم برات تنگ شده بود [بغل][ماچ]