به سراغم بیا ...

بعد از اینکه ازت خداحافظی کردم .. خورد به ماه رمضون، نت هم نداشتی ... هر روز میومدم میدیدم خبری نیست ازت ... چند بار خواستم از کسی بپرسم دربارت ولی ترسیدم تابلو بشه یا به گوشت برسه .. نمیخواستم بدونی که نمیتونم ازت دل بکنم ! میخواستم فکر کنی دیگه نیستم تا راحت ازم دل بکنی ... تا یه روز، موقع افطار بود !! هیچوقت یادم نمیره، حتا الانم که یادم میفته اشکم میاد ! لبتاپ روشن بود و به نت وصل بود، تازه داشتم افطار میکردم جلو سفره نشسته بودم لبتاپ هم جلوم بود ... رفتم سراغ یه نوشته ... همینجوری داشتم میخوندم ... بعد یوهو دیدم تو نوشتی ...گریه م داره میگیره! نوشته بودی: "حتا دلم برای صدای موریانه! داخل در هم تنگ شده است .. و خنده ام میگیرد ..." !!!

 

نمیدونی چه حالی شدم همسرم ! غذا رو گذاشتم کنار دیگه نمیتونستم بخورم ! مثل دیوونه ها نشستم صدبار خوندم نوشته ات رو !! بغض توی گلوم چنبره زده بود اما بیرون نمیریخت ! نمیدونم چقدر طول کشید تا گریه کردم !! همسرم داشتم میمردم ! هر روز میومدم همه ی نوشته هاتو میخوندم همه شونو ! .... چک کنون !! دوستم دعوام میکرد میگفت چرا عذاب میدی خودتو ... ولی نمیدونس عذاب نیس آرامشه ... آروم میگیرفتم ! همین که میدونستم هستی ... همسرم خیلی دووست دارم خیلی ! میخوام بغلم کنی و زار زار گریه کنم برات .... چشماتو ببوسم همسرم ...

/ 0 نظر / 8 بازدید