تلنگر!

یه حال عجیبی ام امشب ...

 

درگیر کانونم، این باعث میشه که استرسم نسبت به مراسم هفته بعد کمتر بشه و ذهنم کمتر درگیر باشه، و از طرفی هم میتونم با یه نگاه دیگه به آینده و حال و گذشته فکر کنم ...

 

اینکه هر دومون چه راه درازی داشتیم تا اینجا ... چه لحظه هایی رو گذروندیم ...

 

چه روزایی بود همسرم... باورم نمیشه که دو سال شده!

 

توی تابستون بود که من اومدم پیش خواهری توی این خونه، و نتم هم وصل شد، اولش دیال آپ و بعدش وایمکش، و چه روزای بود ... جمع دوستانه یی داشتیم که من اون موقع دوستش داشتم، فکر میکردم دوستای خوبی هستیم، رابطه های خوبی داریم با هم.الهی فدات شم یادمه اون وقتا هم دوس نداشتی که من برم با اون جمع بیرون، واسه خودم میگفتی، میگفتی وجهه اجتماعی ات رو خراب نکن، تو مثل اونا نیستی اونا جور دیگه ن ... و واقعا هم بودن، 6 ماه طول کشیدتا منم به همین نتیجه رسیدم

 

هنوز خنده م میگیره که اون موقعا بدون هیچ فکری ردت میکردم همه ش!از این خنده م میگیره که چطور تونستم کسی به مهربونی و نازنینی تو رو ندید بگیرم همسرم! ولی اون موقعا تنها چیزی که برام مهم بود این بود که نمیخوام با کسی دوست بشم! دلیلی نداشتم، جز اینکه دوستی رو نمیخوام، با هیچ کسی دوست نمیشم... و حتا دلم نمیومد که نامهربونی یا بداخلاقی کنم باهات، فقط سوت میزدم و نشنیده میگرفتم حرفاتو، یا به شوخی میکشوندم حرف رو، و هربار هم تو ناراحت میشدی! واسه همین هیچوقت حرفامون به دوست داشتن یا حرفای عاشقانه نمی کشید، و من واقعا نمیدونم پس ما درباره چی حرف میزدیم اون همه؟؟ فکر کنم بیشترش درباره فوتیال بود متفکر

 

الیته موضوع مشترک زیاد داشتیم برای حرف زدن، منم که ماشالاااا دست به حرف زدنم خوبه نیشخند خو تخصیر خودته هی میگی دوس دارم برام حرف بزنی منم همه ش حرف میزنم نیشخند

خولاصههههه

نزدیک تولد من شده بود، مهر

 

یادمه تو به دوستمون گفتی که واسش کیک بگیرین هاااا، با بچه ها قرار بود واسه تولدم بریم درکه

 

اونجا خوب بود همه چی، داشت خوش میگذشت، جوجه به سیخ کشیدیم و غذا خوردیم، تا اینکه یکی از پسرا که من زیاد نمیشناختمش یه بطری در آورد، من اون لحظه اونجا نبودم، بعدش اومدم، دیدم یه بطری آب دست یکی ار بچه هاست

 

از اونجایی که ماها سابقه آب ریختن روو سر هم رو داشتیم تندی بطری رو از ذستش گرفتم، یوهو همه با هم صداشون در اومد که نه نخوریش هاا نریزیش ها بدش به من ... من همینجور مه و مات نگاه کردم که چه خبره؟! یکی گفت آب نیست این

 

من شوکزده شدم! آب نیست؟؟! نه! مشروبه!!

اصلا نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم! محض شوخی در آورده بودن که اندازه سر بطری بخورن، مارک نمیدونم چی چی بود میخواستن بدونن چه طعم ... میده!! هنوزم حرصم میگیره یادم میاد

 

چند مین بهتزده بودم هنوز، بعد گفتم بریم من باید برم خونه

 

ساکت شده بودم مثل سنگ، از این بی حرمتی شون که لااقل احترام عقاید من رو لااقل بعنوان دوستشون، هم نگه نداشته بودن بهت زده بودم! احترام عقاید من هم نه! احترام حضور چند تا دختر توی اون جمع، که لااقل ظاهرشون نشون میده این چیزا رو دوس ندارن!

 

بعد از اون با همه کسایی که توی اون جمع از دوستای صمیمیم بودن دعوا کردم، هرچند همه شون معذرت خواستن و گفتن دیگه تکرار نمیشه ... ولی این واسم یه تلنگر بود، از تفاوتهایی که من ندیدشون گرفته بودم ...

 

/ 3 نظر / 3 بازدید
irano2

به منم سر بزن پشیمون نمی شی [گل][گل]

هستی

عب نداره عزیزم ... خودتُ ناراحت نکن ... دوشنبه رو بچسب [نیشخند]

هستی

فردا دوشنبه است ... [رویا]