دلتنگتم یه دنیاااا

همسرم

 

عشقم

 

چقدر دلتنگتم چقدررر

 

 

هی داشتم فکر میکردم چی آرومم میکنه، چی کمکم میکنه حالم بهتر شه، همه راهها به تو ختم شد همسرم!

 

چقدر نوشتن آرومم میکنه ... چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده بود!! خیلی خوابم میاد الان، ولی دلم میخواد بنویسم... همه ی فکرامو، همه ی احساساتمو ... انگاری پر از حرفم!!! پر از چیزای مختلف پر از حسهای جور وا جور!!

 

میدونی همسرم، همیشه دوس داشتم وقتی مینویسم فارغ از این حس باشم که امکان داره کسی بخونه نوشته هامو، با دل راحت بنویسم، بدون اینکه نگران باشم ... واقعیتش اینه که من با تو این جوری ام، همه چی رو میگم فارغ از اینکه بخوام نگران باشم درباره حرفام... میخوام اینجا توی این نوشته ها اینجوری باشم، نگران نباشم که چی میشه، حسم رو بنویسم ...

 

چقدر منتظرم که درست شه همه چیز ... چقدر منتظرم اون لحظه هایی برسه که چیزایی که این همه دربارشون فکر کردیم واقعیه واقعی بشن، انقدر که تجسمشون کردم گاهی نگران میشم نکنه جذابیتش واسمون از بین بره!! :دی گاهی فکر میکنم درباره همه چی دارم بطور همزمان فکر میکنم و مخم میترکه به زودی!! :دی

 همسرم میگم، چیخده عاشقا زودرنجن نه؟ بعضی وقتا خنده م میگیره، خودمو درک نمیکنم ... از هر چیزی ... از یه بی توجهی کوچیک ... از هر چیزی ... اون موقعا قد دنیا دل آدم میگیره ... هیچی نمیخوام جز اینکه بشینم یه گوشه ... نگرانم میکنه حتا ... که چیکار داریم میکنیم ... الانم دلم گرفت سر چیزای بیخودی!! :دی میدونم که چیزی نیست ولی دلم گرفته، واسه همین دارم اینا رو مینویسم ... نمیخواستم اینا رو بنویسم ولی نوشتم عجب چیز قاطی پاتی ایی شد .....

/ 0 نظر / 6 بازدید